فرصت نشد.
-
تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 15:57
.من برات عزاداری نکردم...چطور می شه برای از دست دادن چیزی که هیچوقت مال تو نبوده عزاداری کنی؟چطور می شه برای مرگ آدمی اشک ریخت که تمام سهم ات ازش نگاه های دزدکی از بالای پله های دانشکده بوده و بس....من غمگینم....غمگین زندگی که هیچوقت سهم من نشد.....فرصت نشد......... Adblock test (Why?)
چشمهایش
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 5:20
."...داشتم سربه سر حبیب می گذاشتم و متوجه همهمه پشت سرم نشدم. حبیب اما گردن کشیده بود به ورودی نگاه می کرد.بعد لبخند زد و به یکی سلام داد. _سلام+سلام پسر، چطوری؟ قلبم فروریخت....اولین بار نبود که می دیدمش ولی هیچوقت اینقدر نزدیک من نبود....زل زدم توی چشم هاش....گذرا نگاهی کرد و برگشت سمت ح
صدای گنجشک ها بعد از بارون
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 5:20
گفتم : می دونی لذت بخش ترین چیز برای من چیه؟گفت: چی ؟گفتم : صدای گنجشک ها بعد از بارون.لبخند زد...انگار که فهمیده ..من اما می دونم که نفهمیده.....برای من صدای گنجشک ها بعد از بارون مثل آرامش بعد از درد...مثل قهوه بعد از خواب....مثل خواب بعد یه روز پرکار....مثل بی حسی بعد از برف بازی....مثل گزگز پاها
تار موهای سفید
-
تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 5:20
من سفید شدن بعضی از مو هامو حس کردم . باور نمی کنی، نه؟می دونم به نظرت مسخره میاد ولی سفید شدن ناگهانی مو ، مثل یه سوت بلند ممتد که ناگهان قطع می شه.صداشو می شنوی و اگه دقت کنی بعد ازاون یه تار موی سفید جدید می بینی. من روزهایی رو هم که یکی از موهام ناگهان سفید شد رو یادمه.همون روزهایی که یه گوشه ای
آذر...
-
تاریخ: 1399/9/23 ساعت: 17:01
عزیزجانم....مطلب آذر نیلوبلاگ بود؟...یا آبان...یا ....پاییز بود یا زمستان؟....عزیزجانم....تو بودی؟...من بودم؟تو بودی و من بودم و هزار هزار ثانیه خونبار....تو نبودی و من بودم و خیابان خالی....من نبودم....نیستم....از ما تلی از خاطرات و گوشت و خون ماند و ...خیابان............. Let's block ads! (Why?)
از ما گذشته که کاری کنیم....
-
تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 15:34
بهار که شد....یاد این روزهای سردت بیفت....شکوفه ها را ببین...لبخند بزن....کمر راست کن....بهار اگر آمد...زمستان اگر رفت.... .....
گریه نکن
-
تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 15:34
گریه نکن....وقتی کسی رو نداری که اشک هات رو پاک کنه....وقتی کسی سراغت نمیاد....گریه نکن....اشک هم باید پیش کسی جاری بشه که قدرش رو بدونه....اگه گریه هات تکراری شده....اشک نریز....می دونی...هیچ کاری تو دنیا سخت تر از تنهایی گریه کردن نیست..................
روزی تو هم خواهی گریست....
-
تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 15:34
فکری می کنی رمقی برای حرف زدن برای ما مانده باشد؟فکر می کنی ما دیگر آن آدم های سابقیم؟نه...ما هیچکداممان آدم های دو ماه پیش نیستیم...زمستانی بر ما گذشت ....زمستانی که هنوز تمام نشده....ما هیچ کداممان
دوست توی ایینه
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 23:50
به تو گفتم می دانی لذت بخش ترین چیز توی دنیا برای من چیه؟گفتی..چی؟گفتم صدای گنجشک ها بعد از بارون...لبخند زدی....لبخند زدم...به آیینه... ....
تو مرده ای و حواست نیست....
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:24
هر آدمی یه جایی ...یه روزی...توی یه لحظه خاص برات می میره....انگار که از اول نبوده....این مردن ممکن واسه یه کاری باشه که نکرده...یا واسه کارایی که کرده....او ن جایی که باید ازت حمایت می کرد و نکرد....
این صبح های لعنتی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:24
امروز صبح با حال تهوع بیدار شدم....با کسی نمی تونم حرف بزنم....اونقدر غمگینم که حتی خودم از خودم می ترسم....حالم خوب نیست.....این چند کلمه انگار باری از روی دوشم برمی داره....خسته ام....چشم هام پف کرد
چه اسفندها...آه...چه اسفندها
-
تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 1:40
اسفند با حال و هوایی عجیب رو به اتمام است....پارسال این روزهامان پر از در و بیماری و بیمارستان بود و امسال همه کنار هم ایم....خداروشکر...امسال با تمام روزهای مزخرفش ولی هزار دلیل برای شکر خدا داشت...
روزهای بلند نوجوانی ام
-
تاریخ: 1398/2/7 ساعت: 1:40
من استعداد غریبی در ادعای فراموشی دارم....می تونم راحت نادیده بگیرمت....انگار از روز ازل نبودی....ولی توی دلم دخترکی هستم که فراموش کردن را یاد نگرفته...این روزها که بیشتر از تمام پنج سال گذشته تهر
برای پسرک
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 2:38
عزیزترینم....پنج ماه از اون شب می گذره که تو ناگهانی ماروغافلگیر کردی و دوماه زودتر اومدی به این دنیا....این پنج ماه ولی انگار یک سال طول کشید اونقدر که حادثه داشت و اونقدر که هر روزش پر از اتفاق بود.
برای آن روزهای بلاگفا
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 2:38
وقتی اینجا رو راه انداختم پر از عشق نوشتن و بیشتر از اون ارتباط برقرار کردن بودم.توی دوره نوجوونی من خیلی سخت با ادمها به خصوص پسرها ارتباط برقرار می کردم.سرم گرم کارهای خودم بود. این وبلاگ باعث آشن
این روزها که می گذرد...
-
تاریخ: 1397/12/20 ساعت: 2:38
ساعت یک و نیم شبه و پسرجان یه طرفم خوابیده و لوسی جان طرف دیگه...این روزهای آخر سال همیشه حال عجیبی دارن...انگار اسفند رو خدا آفریده برای فکر و خیال و خاطره بازی....همیشه یاد روزهای آخر سال سال های دا
تو....
-
تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 16:24
تو که زیباتری...تو که دلفریب تری....آهای تو....با تو ام.... چای را مهمان من....گفت و گویش با تو.... تو بگو...باز هم بگو....من نگاهت کنم....چای بریزم....سرد شود....نگاهت کنم.... چای بریزم....بدهم دستت....تو بگو.... انگار بند جانم با صدایت بسته باشد....