.
"...داشتم سربه سر حبیب می گذاشتم و متوجه همهمه پشت سرم نشدم. حبیب اما گردن کشیده بود به ورودی نگاه می کرد.بعد لبخند زد و به یکی سلام داد.
_سلام
+سلام پسر، چطوری؟
قلبم فروریخت....اولین بار نبود که می دیدمش ولی هیچوقت اینقدر نزدیک من نبود....زل زدم توی چشم هاش....گذرا نگاهی کرد و برگشت سمت حبیب....من اما صورتم گر گرفته بود....هنوز زل زده بودم بهش....به چین های ریز کنار چشم هاش...به پلک های خسته اش...به...حس کردم چشمی اینقدر زیبا و آروم تا به حال ندیدم و لب هام بی اختیار به لبخندی باز شد....دوباره برگشت سمت من و با تعجب نگاهم کرد و انگار تازه منو دیده بود. برق چشم هاش باعث شد بیشتر خجالت بکشم. نفهمیدم از حبیب چطور خداحافظی کردم .با شیطنت گفت لااقل یه عکس یادگاری بندازیم.
نگاهش کردم. لبخند زد. لبخند زدم .گفتم وقت زیاده استاد!"
.
بخشی از یک داستان
برچسب:
نویسنده: آدرین محبی