اونقدر غمگینم که حتی خودم از خودم می ترسم....
حالم خوب نیست.....
این چند کلمه انگار باری از روی دوشم برمی داره....
خسته ام....
چشم هام پف کردن از گریه های دیروز و حتی یه بار نیومد که ببیمه من چمه....
ولی به شکل غریبی دیگه برام مهم نیست....
از شنیدن صداش حالم بد می شه...
دیشب که کسرا رو آوردن بالا نذاشت من بغلش کنم....مگه نگفتی بچه مال باباشه....
و دلم شکست....و کاری جز نفرین از دستم برنیومد...
برای من تو دیشب مردی....همون لحظه ای که نذاشتی پسرم رو بغل کنم...
بعد از اون همه روزای سخت....
همیشه توصیه هاشو به آدم هایی که می خواستن از همسراشون جدا بشن می شنیدم...
و می ترسیدم ....و دیشب بهم نشون دادی چقدر می تونی حرومزاده باشی...
حالم بده....حالم بده....این نفرت داره از تو منو می خوره....
برچسب:
نویسنده: آدرین محبی